
جمشید خانیان در کتاب در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد عشق سالهای نوجوانی را به تصویر میکشد؛ عاشقانهای پرپیچ و خم که بچههای محله و دوستان قدیمی را در رقابتی تنگاتنگ قرار میدهد...
در بخشی از کتاب در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد میخوانیم
احساس کردم خون در رگهایم یخ زده و نفسم به شماره افتاده است. باید به جایی تکیه میدادم. به کجا؟ به کجا خدایا؟ ای کاش میشد دستم را میگرفتم به هوا. و هوا کمکم میکرد که بایستم. داشتم پس میافتادم. آمدم تکیه بدهم به پایِ راستم که بعد پای چپم را بلند کنم، نتوانستم. انگار... انگار هر دو پایم را در قالبِ سِمِنت و سنگ سیاه خشک کرده بودند. پیرمرده عینکش را روی چشم گذاشت و نگاه کرد به ....
رفت طرف پیرمرده. و بعد هر دو باهم رفتند طرفِ اکالیپتوس. بوی تندِ روغنِ زیتون نمیدانم از کجا به دماغم خورد.
اگر در سنین نوجوانی به سر میبرید و به داستانهای واقعگرایانه با درونمایههای عاشقانه علاقه دارید، خواندن کتاب در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد را به شما پیشنهاد میکنیم.
#در_یک_ظهر_داغ_تابستان_دختر_ی_از_بصره_آمد
#جمشید_خانیان
